|
شاعرانه های ادبی کانون پرورش فکری دیلم
متن ها شعرها و تمامی کارهای ادبی که در کارگاهها اجرا می کنیم
|
درود بر اهالی پروپا قرص ادب . ببخشید از وقفه ای که در وب ایجاد شد ولی اصل دل ماست که همیشه با شماست . این کاری که در پایین مشاهده می کنید ،اثری از دوست همیشه همراه ما، سرنا ۲۰۰۸ است . با وجود اینکه ایشون رو ندیدیم اما با حضور مداومشون در دنیای مجازی احساس می کنیم همیشه در کنار ماست . سرنا ۲۰۰۸ از شما می خواد که شعرش رو نقد کنید . من هم از شما همراهان می خوام با توجه به آپ قبلی این شعر رو نقد کنیم .موافقید؟
تاريخ از دوري تو سوزن به انگشتانش ميزند ودر لبخندي بخواب ميرود وتو زل زده به تاريخ اعمالش را به ترازو ميكشاني براي آمدنت خوني به طرح ميريزد تو و تاريخي كه آرام.آرام دراز ميكشد. [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 12:39 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
سلام ؟چطورید با شعرو شاعری و ادبیات شیرین پارسی؟ما که اگه یه روز شعر نخونیم و نشنویم برامون شب نمی شه .شعر ی که گاه با پنبه سر می برد ،گاه مادری می شود وشیره ی جانش را به دهان خوانش گر ،می ریزد . گاه آتشی می شود گُرگرفته از عشق ،گاه به سردی یک عصر بی مصرف ، گاه رام و گاه نا آرام اما هرچه باشد شعر شعر است وهمیشه مرا به رد خون در رگهای باغ گیلاس می رساند ،جهنده، گرم وعاشقانه .
نقد ادبی که یکی از مهمترین عوامل در پیشبرد روند ادبیات است ،در یونان باستان توسط سقراط و افلاطون آن هم به صورت پایه و بنیادی و ساده مطرح شدو در ایران هم گاهی به صورت تفنن در آثار کهن مثل چهارمقاله نظامی عروضی دیده می شود اما نقد مدرن سابقه زیادی در دنیا ندارد و کمتر از 100 سال از تولدش می گذرد.نقد ادبی نوین در ایران، در اواخر دوران حکومت سلسله قاجار ( اوایل سده سیزده خورشیدی) به وجود آمد، و ریشه اصلی پیدایش آن ، گذشته از ضرورت های زمانه و تحولات اجتماعی در آستانه انقلاب مشروطیت، آشنایی با مبادی فرهنگ و تمدن و ادبیات و علوم ادبی اروپایی، از جمله نقد ادبی اروپایی بود، و این آشنایی در قشر روشنفکر و تحصیل کرده ایرانی، که اغلب دانش آموختگان مکتب های آموزش و پرورش اروپا بودند، باعث بروز و پیدایش یک رشته نظریات و افکار نوگرایانه مترقی و پیشرو شد که ادبیات نوین و نقد ادبی نوین را در ایران روزگار خود به وجود آورد. دو تن از نخستین پیشگامان نقد ادبی نوین در ایران آن روزگار، میرزا فتحعلی آخوند زاده ( 1257- 1190 خورشیدی) و میرزا آقا خان کرمانی ( 1276- 1232 خورشیدی) بودند. در واقع نقد ادبی امروزه بسیار مورد توجه است و واقعا به شخصه درک این را پیدا کردم که نقد می تواند در شکوفایی استعدادهای ادبی نقشی چشم گیر داشته باشد .مثلن وقتی نوجوان به راحتی بتواند نقاط ضعف و قوت یک اثر را تشخیص دهد می تواند از این شم ادبی بهتری در پرورش آثار خود بهرمند شود . تعدادی از کسانی که چه در جلسات کارگاهی و چه در جلسات هفتگی انجمنی حضور می یافتند همیشه برایشان سوال بود که چرا فلان شخص ،فلان اثر را قوی و اثری دیگر را ضعیف می شمارد . یا چه معیارهایی برای دریافت این قوی وضعیف ها وجود دارد در زیر بخشی از جهت های نقد را ارئه می دهم و از دوستان طالب آن می خواهم از آن ها در نقد چندین شعر بهره برده تا به روانی در درک خصوصیات آثار برسند ( تربیت قوه انتقادی )
ابتدا موضوع یا درون مایه که کلید اثر از آن می خورد. 1-شعر از چه چیزی حرف می زند؟ 2-آیا این حرف ،ارزش شعر شدن دارد؟(تکراری نبودن و بکر بودن موضوع) 3-آیا شاعر توانسته این حرف را به گونه ای بیان کند که تازه و جذاب باشد؟ 4-تا به حال شما به این موضوع فکر کرده بودی؟ 5- آیا این موضوع دغدغه و درگیری همان طیفی است که شاعر آنها را به خوانش دعوت می کند ؟ ( مثلن روی کتاب نوشته گروه سنی ج،د) 6- موضوع و درون مایه دست خوش تجربه عینی شاعر است ؟ 7-آیا تو می توانی در باره ی این موضوع حرف تازه ای بزنی ؟
عاطفه و احساس 1-خواندن شعر در تو چه احساسی ایجاد کرد( شادی ،غم،ترس ،امید) 2-کدام بیت یا مصراع شعر را می پسندی؟ چرا؟ 3-آیا قبل از این شعر اینگونه به آن احساس خواص توجه داشته اید ؟ 4-کدام یک از این کلمات به انتقال این احساس به تو نقش داشته است ؟ 5-آیا این احساس توانسته ایت در تو تفکر و اندیشه ای ایجاد کند ؟ اگر مثبت است چه فکری؟
اندیشه : 1-آیا این شعر پیامی دارد ؟ آن پیام چیست ؟ 2-آیا این پیام به نظر شما ارزش شعر شدن دارد ؟ 3-این پیام چقدر در زندگی انسانها اهمیت دارد ؟ 4-آیا شاعر توانسته بود این پیام را تازه و جذاب بیان کند ؟
وزن 1- آیا از وزن شعر لذت می بری؟ 2- آیا موسیقی و شعر با محتوای آن هماهنگی و تناسب دارد 3- به نظر شما وزن شعر شاد است یا غمگین ؟ چرا؟ 4- آیا اصوات با هم هماهنگ هستند؟ 5- آیا می توان در بعضی از سطر ها کلمه هایی را پیدا کرد که در بعضی حروف مشترکند ؟ 6- آیا این حروف مشترک توانسته موفق باشد .
[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 14:19 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
سلام باز ما آمدیم با شرجی و بندر و دریایی که چشمهایمان را روی موج هایش در سرخی شفق جا نهاده ایم . چشم هایی که جز دریا ،دریا می بیند دریا می خوابد دریا بلند می شود . این رو فقط برای تقدیم به شما نوشتم که دلتون دریاییه .
روز قلم ما مسابقه ای راه انداختیم که داوریش بر عهده خوانش گران بزرگی چون شما بود . نظرات ارزشمند دوستان را با هم می خوانیم .
ن والقلم و مایسطرون ماعده یحیی پور (شادن ) http://shaden-shali.blogfa.com
چطور می توانم بگویم روزت مبارک ،در حالی که تو هر روز با منی ! عقیل تشانی زاده http://tashani.blogfa.com
ای چوب جادویی که روی خط های یک کاغذ با آهنگ لب ها و دستانمان می رقصی، روزت مبرا "مریم هاشمی 13 ساله" زیباتر از بقیه می پسندم مریم پروند http://shabgeryeha90.blogfa.com
چطور می توانم بگویم روزت مبارک ،در حالی که تو هر روز با منی !
عزت خلیفه زاده (یادم نداده اند) http://www.yadamnadadehand.blogfa.com
سلام خانم حیاتی.جمله خانم صالحی فرد زیباست اما جمله خانم مریم هاشمی شاعرانه تر است.
معصومه راستی http://khoushe.blogfa.com
این ها کسانی هستند که همیشه حامی ما در روند پیشرو ادبیات هستند ایزد جاویدشان گرداند .
[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 12:16 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
سلام دوستان روز کلک خیال انگیز این یکه تاز میدان شور و خیال و عشق
بر تمام کسانی که دست به دستش داده اند و به راهش خم شده اند
با اعضای ادبی، قلم به قلم ،روز قلم را ادیبانه جشن گرفتیم وبا تقدیم جملاتی برخاسته ازدل های پاک و - به قول شازده کوچولوی( دوسنت اگزوپری) به دور ازدنیای آدم های آمار وارقامی -این روز را به بی جان جان بخش ،جادوی واقعیت و خیال تبریک گفتیم . جملاتی که در زیر می خوانید دست پرورده اعضاست و من قراراست که انتخاب بهترین جمله را بر عهده یاران وفادار وب ما بگذارم، چون به احساس شما ایمان دارم ،و قرار است به بهترین جمله که توسط شما امتیاز می گیرد هدیه هم بدهم ،(البته قرار است و فعلن درسطح شایعه) .و شما عزیزان علاوه بر نظرات ارزنده ،می توانید این روز را با جملات زیبایی تان زیبا تر کنید و ماهم این افتخاررا داشته باشیم که میزابان نوشته های تان در وبمان باشیم . باز هم روز قلم خجسته . جملات بی تاب خوانشتان هستند.
چطور می توانم بگویم روزت مبارک ،در حالی که تو هر روز با منی ! راحله صالحی فرد 14ساله قلم! اگرچه نوک سیاه و دلگرفته ای داری ولی با همین سیاهی دنیا را به شهرت می رسانی . روزت مبا رک سارا محسنی فرد 10ساله روز قلم بر تمامی دفترها و گوش های جهان مبارک. ریحانه آرندی 10 ساله قلم! ا.گرچه قلبت تیره و تار است ولی در دل بی جان کاغذ روشنایی فراوان می دهی . مریم جوکاری 10 ساله دروازه علم بر روی قلم باز است چون که قلم می تواند علم را بنویسد . فرزانه شبانکاره 10 ای چوب جادویی که روی خط های یک کاغذ با آهنگ لب ها و دستانمان می رقصی روزت مبارک . مریم هاشمی ۱۳ساله ای نخستین یار انسان مظهر شور و شعف ای که نامت جاودان موج بر دفتر دریا باد بر دفتر صحرا ای قلم روزت خجسته . سمیه فصیحی 11ساله [ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 12:13 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
باز هم درود .. اون روز دیگه نشد ..... ولی امروز حتما می شه ... این داستان که برای دل نویسنده و بعد خواندن شما به دنیا آمده کاریست از نسرین ایرانپور یکی ازشاگردان پروپا قرص مکتب ادبیات وازمن خواسته از دوستان بخواهم که خواهش او را پذیرفته و نقد کنند.
ننه جاودونه
صدای چیک چیک آب روی اعصاب همه پیاده روی می کرد .مامان هم منتظر اوستا حبیب لوله کش بود .زیر شیر یک ظرف گنده گذاشته بود که یک حرکت اجتماعی انجام داده باشه (اصلاح الگوی مصرف .نمی دونه سال سال جهاد اقتصادیه) زنگ در به صدا در اومد . صدای ننه جاودونه که می گفت یکی بره در رو باز کنه، شیشه ها رو لرزوند .
*: مگه نمی شنوی صدای زنگو .برو درو باز کن **: من دارم درس می خونم *: اووه از کی تا حالا جنابعالی ..؟ **: از همین حالا که می بینی *: نه، بگو از وقتی که ریاضیت پاس نشد. **: ماهی رو هر وقت از آب بگیری .. *: مردست . ننه جاودونه باز چهارستون منزل و صاحب منزل و آسمون رو لرزوند : مگه با شما ها نیستم برین درو باز کنین.پاشنه در رو از جا کند .
به خواهش نسرین بانو ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخوانید .
ادامه مطلب [ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 12:37 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
سلام بر دوستانی که *مشغله * بین مان فاصله های ندیده به وجود آورده است . کلی نوشته بودم از چند و چون کلاس های تابستانه و شاپرک های شعر که می خواهند پروازی ورای افق شاپرک های دیگر داشته باشند ولی این خطوط ارتباطی که نمی دانند ودرک نمی کنند که ما چقدر حرف نگفته با هم داریم و همه نوشته ها پاک شد . مهم نیست*مهم شمایید و شاپرک های شعر و شاعرانه ها *میرم کلاس و بر می گردم . [ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 10:25 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
همین گل و سنگریزه ها کافیست تا از تو بتی بسازم
تقدیم به همه کسانی که خونشان برای علم می جوشد کسانیکه چون کبوتر زاده برجشان هستم روزتان فرخنده [ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 14:26 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
زمین آبستن بهار بانوست که دارد با دامن دامن شکوفه متولد می شود و من اینجا در میان شکوه میلاد بهار ، تاجی از شکوفه برایت می بافم تا برسرت بگذارم . کاش اندازه ات باشد سلام سلام سلام . بهارآمد و ما همچنان هستیم . سال نود رسید . سال نود گوارای وجودتان .
این داستان کوتاه کار زیبای از سارا بانو نمیر است که یخ وبمان را دراین سال نو رسیده با آن باز می کنیم .
سیب تمام بدنم می لرزد . هوا هر لحظه سردتر می شود . همه جا سفید سفید است !روی نوک انگشتانم بلند می شوم و خورد شدن برف ها را دانه دانه احساس می کنم . خودم را بالا می کشم . بطری ها را از عباس آقا می گیرم و به راه میافتم . به سر کوچه که می رسم ، می ایستم .کم کم باید پیدایش شود.دارم تمام حرفهایم را توی ذهنم مرور می کنم که.... چشمم که به چشمش می افتد ، خشک می شوم ،زبانم بند می آید .هم می خواهم بطری ها را بردارم و فرار کنم ،هم بمانم و بگویم دوستش دارم . نمی دانم چه شکلی شده ام که خنده اش می گیرد . همین که می خندد،ترسم می ریزد کمی جلوتر می روم دستش را می گیرم و یک سیب می کشم .
تمام بدنم میلرزد. نمی دانستم به زبان آوردن یک کلمه این قدر ترس داشته باشد . از زیر تور لباس عروسم همه جا سفید سفید است !با انگشتم گوشه تور را بالا می آورم . چشمم که به صورت سرخش می افتد ،یاد بطری شیر می افتم ،خنده ام می گیرد.تور را پایین می آورم .صدایم توی خانه می پیچد .
: بله ... دستم را می گیرد و یک سیب می کشد .
تمام بدنم می لرزد . سرم را به دیوار می چسبانم . اصلا باورم نمی شود که تنهایمان گذاشته . همه جا سفید سفید است . بابا کنار مادر می نشیند .دستش را می گیرد و انگشتش را توی کف دستش می چرخاند ....یعنی چه می کشد ؟ [ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 12:22 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
بعد از یک داستان طولانی چند قسمتی که ـ امیدوارم مثل سریال های ایرانی ۱۰ قسمتی که هرقسمتش ۱ سالی طول می کشه تا پخش بشه و بعد که ۱۰ سال طول میکشه و همش پخش میشه ، ۲۰ سالی هم باید فکر کرد که ابتداش و انتهاش کجا بوده - نبوده باشه ..... (نفهمیدم چی نوشتم ولی فکر کنم چیز خوبی بود ) چند کار کوتاه می چسبه . اول شما بفرمایید
احساس هایم جنگ می کنند احساس با تو بودن دیشب اسیر شد . سحر خلیجی
اگر نباشی دنیا نفسی راحت می کشد این را از شاخه گلی فهمیدم که آنروز بر مزارت ..... وگفت : راحتیم را از من گرفتی
سحر آل بهبهانی
[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 13:18 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
از خدا که پنهانیست از شما هم پنهان نباشه بهتر. این روزها امتحانات امانمان را بریده دیدنتان برایمان شده بود آرزو . بعضی از دوستان درمورد سن وسال نویسنده داستان پرسیده اند البته درآپ های اولی بیوگرافی کامل را گذاشته بودم ولی تکرارش خالی از لطف نیست . سارا نمیر ۱۵ ساله محصل رشته علوم تجربی و عاشقه مطالعه و ادبیات .
وحالا شمارو با ادامه داستان تنها می گذارم تا هی چه می خواهید به هم بگویید انشاالله مبارک است .
جایتان خالی من هم توی رویاهایش هستم اول از همه جیب پفک کرده و سر ووضع اتو کشیده اش می رود توی اتاق مدیر .کف یک دستش را می گذارد روی میز و دست دیگرش را می زند به کمرش که هم ژست شیکی باشد هم گوشه کت برود کنار و جیب پف کرده خودش را خوب نشان بدهد ،کیف بکند و دل آقای مدیر و جیبش را بسوزاند .بعد هم برگه استعفایش را می کوبد روی میز ،نیشخند می زند و می رود . چون با پول ها وارد کار ساخت و ساز شده و دیگرنیازی به چندر قاز حقوق آقای مدیر ندارد . مدیر هاج و واج نگاه می کند .با لحنی ملتمسانه از قلی خان می خواهد کمی صبر کند که با هم حرف بزنند . ولی قلی خان در را می کوبد و می رود . چون با این کار هم دلش خنک می شود و هم دیرش شده و باید خود را به سالن کنفرانس برساند و برای بزرگترین تاجران که از جاهای مختلف جهان برای شنیدن حرف های او جمع شده اند سخنرانی کند.از اتاق مدیر خارج می شود ،به افراد توی راهرو که به احترام بلند شده اند ،اجازه نشستن می دهد .مردی که احتمالا راننده ماشین است در ماشین آخرین سیستم را باز می کند وقلی خان سوار می شود ... هنوز قلی خان روی صندلی ننشسته که صدای چرخاندن کلید توی در رویایش را فراری می دهد . گلی خانم وارد می شود و با دیدن جیب شکم گنده همسرش خستگی از تنش می رود . وقتی کاملا مطمئن می شود که پول ها مال خود خودشان است . مدتی به فکر فرو می رود . لابد او هم دارد توی ذهنش برای پول های بخت برگشته نقشه می کشد . نیازی نیست بروم توی ذهنش . گلی خانم زورش زیاد است .تا چند دقیقه دیگر رویاهایش به واقعیت می پیوندد.چون گلی خانم برعکس زن های دیگر رویایش دور و دراز نیست ،زود از فکر بیرون می آید .قلی خان وقتی به خودش می آید که دست گلی خانم مثل پنجه عقاب که ماهی را از دریا شکار می کند.رفت توی جیب قلی خان و با یک مهارت عجیب که معلوم است حاصل تمرینات مکرر است ،پول ها را بالا می کشد . در آن لحظه قلی خان احساس می کند قلبش دارد از حلقش بیرون کشیده می شود .او که می داند اگر تسلیم نشود ،تسلیمش خواهد کرد ،اعتراضی نمی کند .نگاهش دل آدم را کباب می کند ولی گلی خانم فقط سفیدی اش را می بیند : یعنی تسلیم !!پول ها را می گیرد و می رود به سمت تلفن .ناگهان پولها توی دستش شروع می کنند به لرزیدن گلی خانم جیغ کوتاهی کشید و پول ها را پرت می کند روی زمین . خودش را می رساند به قلی خان و درحالی که صورتش مهربان شده پشت او قایم می شود . قلی خان از یک طرف خوشحال است که پول ها از دست گلی خانم در آمده چون می داند که آنجا جایش اصلا امن نیست و از طرف دیگر حسابی ترسیده و نمی داند قضیه چیست ؟ لرزیدن پول ها مدت کوتاهی طول می کشد .گلی خانم ترسی را تجربه می کند که در تمام چهل سال عمرش تجربه نکرده بود. (آخ .......خدا رحم کرد که ترس حواسش را پرت کرده وگرنه به خاطر لو دادن سنش حسابم را می رسید )پول ها دیگر نمی لرزید ولی هنوز لرزش تن گلی خانم ادامه دارد . هرچه قلی خان می گوید تمام شد ،گلی خانم آرام نمی شود که نمی شود . البته خودش هم دست کمی از خانمش ندارد ولی حالا که گلی خانم مهربان شده سعی دارد از فرصت استفاده کند و حرف دلش را بزند .........
ادامه داره و برید به ادامه مطلب که حیفه ..باورکنید
ادامه مطلب [ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 13:28 ] [ سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |