تبليغاتX
شاعرانه های ادبی کانون پرورش فکری دیلم




















شاعرانه های ادبی کانون پرورش فکری دیلم

متن ها شعرها و تمامی کارهای ادبی که در کارگاهها اجرا می کنیم

 

 کلاغ پر ! حوصله پر! حوصله که پر نداره .خودش خبر نداره  .کی گفته ؟

حوصله من خیلی وقته که پر کشیده بیخبر . چشمام داره سیاهی می ره .تاره تار می بینم . شاید عنکبوت

داره رو مردمک چشمم واسه خودش خونه می سازه ،نمی دونم چی بنویسم .خوب توی این چهار

دری ،فقط من و یه پرده زوار در رفته ،با یه پنکه پوسیده و یه زیرانداز پاره پوره ،این ها رو

نوشتم که وقتی این نامه رو می خونی فکر نکنی ،این قلم و کاغذ رو به راحتی گیر آوردم .

از روزی که تصمیم گرفتم این نامه رو بنویسم .با خودم کلنجار می رفتم که چی بنویسم ،از

بدبختیام بگم ،همه از بدبختی هاشون می گن ،واسه تو تکراریه . از این که چشمام عنهو

سفیده تخم مرغه  ناراحت نیستم . از این که یه جا میخ شدم ناراحت نیستم .تنها ناراحتی من

اینه که بدون اینکه ضریح تو و آبشاری که تو وسط حیاطته و همه ازش با شور و شوق حرف

می زنن ببینم .برم زیر یه خروار خاک و حسرت دیدن تو به دلم بمونه .

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:45 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

کلی با خودم کلنجار رفتم که اثر خودم رو بزنم یا نزنم .تا اینکه یکی از

 

دوستام راحتم کرد و گفت بزن .این کار چند روز پیش در جشنواره منطقه ای

 

خلیج برگزیده شد .البته کار موضوعی رو دوست ندارم ولی این کار رو فقط

 

به خاطر  آرامشی که از دیدنش می گیرم نوشتم .نقد کنید به دیده منت

 

گوش میدهم .

 

دستم رو می شود

باد می برد

  پیامم را برای صبا

صبا دختر خوبی بود

زیر چهار فصل خورشید

آفتاب می گرفت

می برد برای بچه های خلیج

 آنجا که افتاب پشت ابر نمی ماند،

سایه ها با خلیج فارس می آیند ومی روند 

بلند می شوند

بلند تر از خود آدم

صبا پسر بدی هم نبود

رکاب می زد تمام راه را

شیطنت هم داشت

آفتاب می دزدید

عاشق باران بود

اصلا صبا  راز دار تمام  حرف های خلیج بود .

حالا دریا پابه ماه است .

صبا نام فرزندیست

 که هر صبح 

نام مادرش را

در گوش دنیا جار می زند.                              

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:8 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

ما می نویسیم تا شما به نقد بکشانیدش ،ما به دستان شما چشم می دوزیم تا نگاه مان به ادبیات

عمیق تر شود .این سه کار کوتاه از سحر آل بهبهانی عضو فعال ادبی است که قبلا با  او و

 آثارش در همین وبلاگ آشنا شده اید.

 

 و۱

دامنش گیپور ونقش روی کتش صورت دخترکی بودکه چاله چوله هایش

 را با روسری طوسی خال خالی پوشانده بود.....این کت و دامن را دیروز

لب پنجره زمان برایش دوختم،خودش هم ندیده بود !از مغازه خاطرات رز

چند گل سر خریدم ،آخر کمی مشکل پسند است .موهایش را همیشه

 از درز پنجره به داخل می انداخت تا گیسشان کنم ،خواب مرا به خود

می کشد ، باز کلاه گیپورش را بر سر می گذارد و بی خداحافظی

می رودتا باز تکرار شود در فرداشب ها .

 

و ۲

زندگی زیباست :وقتی کلاغه به خونش نرسه ،حسنی با چشم گریون

 بیاد تو میدون،آقا گرگه گرسنه و گارفیلد صدای خروپفش تمام قصر رو

 برداره ،نه !زندگی همون عموزنجیر بافه که زنجیر دست و پای من و 

تورو می بافه .

 

و۳

انقدر نامش را در ذهنم تکرار کردم که کلافهای فکرم به لباسی،بانقش 

م،ا،د،ر،تبدیل شدای کاش اندازه ام باشد .

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:17 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

این داستان به ظاهر کوتاه و عمیق ،کاری است از سحر خلیجی .شاید نمونه خوبی از تغییر

 زاویه دید در داستان باشد.

 

تا چشمانم را گرم می کنم ،هزار نقشه در سرم می آید .فردا باید به بنا بگویم دستش را

تند کند .مردم خانه می خواهند تیرآهن ها را می خواستم دم عید بیاورند الان که کلی از

 عید می گذرد ،،، آجرها چه ؟تکلیف آنها چه می شود ؟این هم از بد شانسی ماست که

 دستگاه کارخانه سیمان سازی خراب شده .وای خدای من چقدر کار سرم ریخته،امروز

 چند شنبه است ؟............. وای جمعه .امروز جمعه است .!امیرک بدبخت ،به او قول

داده بودم به گردش ببرمش .اما با این همه کار که سرم خراب شده ،نمی توانم .اصلا به

او می گویم که امروز با آقای محمدی قرار دارم .باید به آنجا بروم .اما هر جمعه به او

این را می گویم .امیربعد از پدرومادرش  دلش را به دائی نقشه کشش خوش کرده .

نمی دانم چه بهانه ای بیاورم ...

بهانه بهانه ،همه اش بهانه می آورد .الان هم دارد فکر می کند که با این همه کاری

 که سرش ریخته .چه باید بکندو چه بهانه ای برای من بیاورد که قرار امروز را به

 هم بزند. حتما می خواهد بگوید با آقای محمدی قرار دارد .بیچاره آقای محمدی که

هر روز هفته باید دائی نقشه کشم را ببیند .حتما آقای محمدی هم مثل دائی نقشه کش

 من است .حتما او هم در خانه اش یک خواهر زاده دارد که مادر و پدر ندارد . اصلا

می دانی میعاد اگر روزی بزرگ شدم .بچه هایی  که یک دائی نقشه کش بدقول دارند

 را به شهر بازی می برم .می دانی چرا اسمت را گذاشتم میعاد .میعاد یعنی وعد ه .

به خدا راست می گویم .اسم پسر اکرم خانم میعاد است .خود میعاد معنی اسمش را

به من گفت .دائی من هم که بعد از هزار سال برایم تو را خریده بود .اسمت را گذاشتم

 میعاد تا هروقت جلو دائیم تو را صدا می زنم ،یادش به وعده اش بیفتد . اما هیچ وقت نمی افتد .

بیچاره کاردار . اما یک روز کارش را ول کند ،آنقدر که به بنا و کارگر و نقشه چسبیده.

قدری هم به این بچه بچسبد .گناه دارد .رنگش مثل زرد آلو ،زرد شده .ایکاش من جایت

 بودم امیر ،چه آرزویی داری.نمی دانم چه دارد می گوید ،حتما دارد با میعاد حرف می زند.

غذا را هم اینجا می گذارم و می روم ،خدایا صدای این مرد دائی شده نقشه کش بدقول را

بشنو .صدای امیر مادر پدر مرده عشق شهر بازی را بشنو .

 

   شنیدی ؟

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:19 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

 

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی     

                                         دل بی تو به جان امد وقت است که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد            

                                               کز دست به خواهد شد پایاب شکیبایی

 

سلام

این حرف دلم بود .نمی دونید چقدر مشتاق بودم که هر چه زود تر به روز باشم ولی

خطوط ارتباطی تلفنی نزدیک به ۱ ماه هست که بهم ریخته شده و همین امروز وصل شد .

بازم به روزم ،هر روز بهتر از دیروز.(امرسان)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:45 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

 

 خنده خدا را لمس کرده ای ؟من هم تا دو ثانیه پیش .....

 

نه اشتباه نکن .خنده خدا در وا شدن غنچه و لبخند زدن بهار

 

 نیست . خنده اش..............

 

خنده ام می گیرد از خنده خدا .که خنده اش اشک زمستان را

 

درمی آورد .اشک هایی که گونه هایی سرخ و تب کرده مادرم را

 

خیس کرد و برلبان غنچه ایش بوسه زد .

 

همان دو ثانیه پیش .خنده اش.....

 

 

                                خنده ام می گیرد از خنده خدا.

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:1 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

 

قرار نبود من چیز از خودم در این وبلاگ بنویسم .ولی بعضی از دستان میخواستند

 با زیستگاه ما آشناشوند ،این هم از ما: 

 

آفتاب سوخته گان جنوب

 

به جنوب سر می زنیم ،به استان بوشهر برمی خوریم .تمام خطوط سفید مسیررا

 دنبال می کنیم .به شمالیترین نقطه استان می رسیم ،بندری که در یک چشم به

 هم زدن میشود تمام نقاط شهرش را مشاهده کرد وحتی نام خیابانهایش را به

خاطر سپرد .*دیلم *.بندر دیلم کوچک است، اما دل مردمان دریایی و آفتاب

 سوخته شان انسان را ناخودآگاه به سمت مهربانی می کشاند،تمام جاذبه های

 گردش گریش جمع می شود درچشمان خلیج فارس ، نه اینکه جاذبه دیگری

نداشته باشد ،نه.  اما سرآمدشان همین دریاست  که رقص کشتی ها و  هن هن

صدای ماهیگیرانش در گرمای طاقت فرسا ،جنوب را تعریف می کند .هرگاه اول ماه به

دریا می رویم ،میبینیم که آب خودش را تا لبه های ساحل می رساند و جای پای

 مهمانانش را بوسه می دهد ، که می گوییم آب دریا مد شده.وگاه براثرجزر آب به

 اعماق دریا می رود ،تا ما شیفته وار به دنبالش ماسه ها را طی کنیم  .اینجا می شود

خورشید را دید که غروب خودش را دردریا غرق می کند و سرخی و زردیش کم کم

مهو می شود،گویی به حریم امن دریا پناه می برد،وصبح هنگام،عروسی زرد پوش

بالا می آید تا عشق بازیش را با دریا همه شاهد باشند.

                   

                  اینجا دو خورشید داریم یکی در آسمان ودیگری دردریا .

 

بعضی ازاین انسانهای جنوبی شغل ماهیگیری دارند و برای صید ماهی بسکت ها

(سبد ها)را بردوش می گذارند وسواربرقایق جهت تامین معاش خانواده هایشان به

 دریا می زنند.حالا دریا می ماندومرد ماهیگیر ،دام راپهن می کند وهرکس بتواند ماهی

بیشتری جمع کند ،آن را به ساحل می آورد.ممکن است این کارچند شبانه روزبه طول

بیانجامد،اینجا ست که مادر خانه ، از خدا می خواهد تا مردش را سالم به او باز گرداند

 حتی اگر چیزی به خانه نیاورد واین همان از خود گذشتگی است .عصرها سراسکله

دیدن دارد،خریدارانی که چانه می زنند و ماهی فروشانی که کنار نمی آیند . شب به

هرسختی مرد ماهیگیر از خودش هم برای خودش ماهی نمی خرد تا پول بیشتری

برای خانواده اش ببرد.اینجا خبری از شلوغی و ترافیک شهرهای بزرگ نیست،

مردمانش نه تنها همدیگررا بلکه اصل ونسب هرنفررا می شناسند. سابقه دیلم

برمی گرددبه چند صد سال پیش که نامش ماهرویان بوده ، گویا زنان زیبا روی

فراوانی در این مکان می زیسته اند.مردم از وضع مالی خوبی برخوردارند وبعضی

مالک لنج هستند.لنج ها،ماهی چند بار به کشورهای عربی همجوارسفرمی کنند و

از آنجا اجناس متفاوتی ازجمله خوارباروپوشاک و وسایل برقی و.....می آورند و جالب

آن است که بازاری در این  شهر هست که معروف است به بازار کویتی واین در حالی

است که تمامی اجناس موجود در آن از دوبی و چین و تایلند می آید . گاه به صورت

 گمرکی و گاه به صورت قاچاق . و این یکی دیگر از عوامل اصلی است که عموم

مردم را در اسفند و فروردین به اینجا می کشاند. بازار کویتی.

 دغدغه اصلی ما آفتاب سوختگان جنوب گرمایست که 6ماه از سال را زیر سلطه

 خود در آوردهست ومی توان گفت 2فصل داریم ، یکی تابستان ویکی بهار .پاییز و

 زمستانی در کار نیست و هوابهاری بهاری دنبال می شود.

 فروردین که همه جا بهار با همه طراوتش از راه می رسد،گلهای اینجا چادرهای

رنگارنگ مسافران نوروزی ست 0کم کم تابستان زمزمه آمدنش را در گوش هوا

می خواند ،و شرجی هم سنگ تمام می گذارد 0

 

باران کم سرمی زندوبرف اصلا راهش را کج نمی کند  وگذرش به این حوالی نمی افتد....

 

 

 

 

                                                                                    

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:29 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

سارا خوب ریتم می گیرد و از پس وزن برمی آید .علاقه اش به این قالب شعری در

همه اشعارش دیده می شود .اگر این آثار توسط شما خوانندگان .بهتراست بگویم

همپای دقایق نقد شود جای بسی خوشحالیست .

 

در قالب احساست

خم شد کمر شعرم

بی وزنی وزنت را

بستی به سر شعرم

                        

                       یک پاره فدای تو

                       ارزانی چشمانت

                       طرحی که تو زاییدی

                       شد دست به دامانت

                                                     

                                                  در قالب احساست

                                                  گم شد غزل نابم

                                                   افسوس که هر لحظه

                                                   بیداری و من خوابم

                                                                                        

                                                                                       

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:12 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

***    حقیقت را دوست نداشتی ،برای همین در بازی الا کلنگ همیشه بالا نگهم

می داشتی و این را اخر قصه بی بی گلاب فهمیدم :بالا رفتیم دوغ بود ،قصه ما

دروغ بود .......پایین اومدیم ......

 

*** قصه بی بی گلاب را با باور داشتن زخم آجرهای حوض اش باید شناخت

 ،حوضی که برق نگاهش ،چین و چروک پیشانیش و همه وهمه در آن بود .

باور کن باورکن باورکن .......با....و...ر.....!خودکارم هم جرات مجبور کردنت را ندارد

 چه برسد به....

 

 ***قربانی تو بودی ،همان که پلکهای زمان را از بین برد ،روی آن ایستاده بودی ،

خواستی بیفتی .......تخت پادشاهی زیر پایت نهادند

 

 ****هیچ اتویی چروک های دیوار را صاف نکرد.

 

****کاسه مس را که وارو کردم از آن سم می ریخت

 

 ****یه الف بچه بودم ،مرا وارو کردند .حالا فال می گیرم برای تو ....برای آمدنت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:27 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |

به شاعرانه های ما که سر می زنید ،می بینید که اول کلمه زاده می شود بعد آدم

 

و عشق بیقرار بین آدم و کلمات زانو می زند .

 

به شاعرانه های ما که سر می زنید ،می نشینم پای دلنوشته ها تان که چه بیتابانه

 

 به جشن کلمات آمده اید .

همه اینها رو بالا نوشتم که بگم ما منتظر نظرات خوبتون هستیم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:13 توسط سوسن حیاتی و بچه های فعال ادبی| |


Design By : Night Skin